العلامة الحلي ( مترجم : على محمدى )
132
شرح كشف المراد ( فارسى )
2 . حلول به معناى واقع شدن و حلول كردن جسمى در جسم ديگرى باشد ؛ مانند حلول زيد در منزل و آب در كوزه . اين معنا نيز باطل است ؛ چون مستلزم نياز به مكان و جسم ديگر است و حاجتمندى از خصايص ممكنات است و ممكن قسيم واجب الوجود است . 3 . حلول به معناى قيام موجودى به موجود ديگر در اصل وجود باشد ؛ همانند قيام اثر به مؤثر و ظل به ذى ظل و . . . . اين معنا هم به طريق اولى براى ذات حق محال است ؛ چون مستلزم آن است كه ذات حق معلول شىء ديگر باشد و حال آنكه واجب الوجود مؤثر است و نه متأثر علت و نه معلول . منظور مرحوم خواجه و علّامه از حلول ، همان معناى اول است كه مشهور هم همان است . 7 . خداوند با غير خود متحد نمىشود هفتم از صفات سلبيه آن است كه وجوب وجود مقتضى است كه ذات حق با هيچ شىء ديگرى متّحد نشود و قول به وحدت وجود به معنايى كه در ميان جهله صوفيه رايج است ، باطل بهشمار مىآيد . دليل بر ابطال اتحاد ، عبارت است از دو امر : 1 . قبلا ثابت شد كه خداوند واجب الوجود لذاته است . حال مىگوييم : چون واجب الوجود است ، پس ذات حق واحد است و متعدد نيست و شريكى ندارد و واجب الوجود ديگرى در عالم نيست . لذا اگر خداوند با غير خود از اشيا متّحد شود و قابل حمل باشد كه بگوييم اين همان است ، الّا و لابد ، آن غير بايد موجودى ممكن الوجود باشد ؛ آنگاه اگر خدا با ممكن يكى شود لازم مىآيد كه لوازم و احكام ممكنات براى ذات حق هم ثابت باشد و بالعكس ؛ يعنى احكام واجب الوجود براى اين ممكن ثابت گردد و حال آنكه لازم به هر دو قسمش باطل است ، پس ملزوم هم باطل است . بيان ملازمه : چون وقتى دو چيز متحد شدند ، احكام و لوازم يكديگر را مىپذيرند . بيان ابطال لازم : يكى از لوازم لاينفك ممكن الوجود امكان ذاتى اوست كه لازمهء ذات ممكنات است و يكى از لوازم لاينفك واجب الوجود وجوب ذاتى اوست .